...
، 0:45
آخرین باری که حال امشب و داشتم ، تا ۴ صبح بیمارستان بودم .
به شدت معده ام عصبی ِ و اگه ۱ ساعت پشت سر هم گریه کنم باید با درد وحشتناک برم بیمارستان .
مامانم طاقت اون حال منو نداره....
دلم سوخت برای مادر .....
خدایا ؟ ...هیچی .
اتفاقی که هیچ وقت حتی ۱ درصد هم فکر نمیکردم بیفته در حال افتادنِ ...
چقدر دنیا بی رحمه ...
خدایا به مادرم قدرت بده و به من هم ...
امشب بغضم و خوردم رفتم جلو آینه و به خودم گفتم حق نداری گریه کنی.....
یه بغض گنده توی گلومه که داره سنگ میشه .
حس میکنم قلبم داره میترکه ...
رےرآ 🍃