رےرآ 🍃

از جآن می‌نویسد ‌.

تابستان خود را چگونه گذراندید؟!

، 2:0

قبلش بگم:

#پست زیر انسجام نداده چون ذهنم آروم نیست ...

من از اسفند ماه منتظر پاییز بودم.

شاید عجیب باشه، ولی یکی از چیزهایی که باعث می‌شد تابستون رو راحت‌تر تحمل کنم، فکر کردن به اول مهر بود. از همون اسفند توی ذهنم بود که بالاخره این فصل تموم میشه، بلاتکلیفی کنار میره و دوباره یه نظم و برنامه وارد زندگیم میشه.

برای رسیدنش لحظه‌شماری می‌کردم.

اما...

چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که تمام اون ذوق و خوشی انتظار اول مهر من رو خراب کرد.

حتی نمی‌تونم درست بهش فکر کنم.

از وقتی فهمیدم چی ممکنه در انتظارم باشه، فشار روحی اون‌قدر زیاد شد که معده‌ درد عصبیم شروع شد و سه بار کارم به بیمارستان و مسکن کشید!

در حدی که واقعاً دیگه تحملش رو نداشتم....

اتفاقی که همیشه ازش می‌ترسیدم؛

چیزی که مدت‌ها گوشه ذهنم بود و همیشه با خودم می‌گفتم: «نکنه اتفاق بيفته؟

کاش هیچ‌وقت به اون مرحله نرسه.»

ولی رسید ....

و حالا همون ترس، درست زمانی که فکر می‌کردم دارم به روزهای خوب نزدیک می‌شم، به نقطه امن و حال خوب زندگیم خودش رو نشون داده.

حالا موندم و روزهایی که هنوز نرسیدن، اما به جای ذوق، با ترس بهشون فکر می‌کنم.

_می‌بینی چقدر راحت میشه همه‌چیز تلخ بشه؟؟

نمیدونم...

شاید دارم از همین حالا به استقبال اتفاقی می‌رم که هنوز نیفتاده.

نمی‌دونم آخرش چی میشه.

شاید چیزی که الان ازش می‌ترسم اصلاً اون‌طور که ذهنم ساخته اتفاق نیفته. شاید خیلی چیزها تغییر کنه. شاید حتی آخرش نتیجه‌ای داشته باشه که امروز نمی‌تونم تصورش کنم.

من فقط دلم می‌خواست این روزها رو بدون این ترس شروع کنم.

دلم می‌خواست با خیال راحت برای شروع دوباره آماده بشم؛ برای روزهای جدید، برنامه‌هایی که توی ذهنم داشتم و چیزهایی که مدت‌ها منتظرشون بودم.

نه اینکه از همین حالا، قبل از رسیدنشان، هزار بار توی ذهنم سناریو بسازم و برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده، خودم رو آماده‌ی درد کنم.

شاید باید بذارم این چند روز بگذره. شاید باید یاد بگیرم با این ترس کنار بیام و به خودم یادآوری کنم که هنوز هیچ چیز قطعی نشده.

خدایا کمکم کن ....

فعلاً فقط می‌تونم بگم حالم خوب نیست....

پ.ن:

خیلی گناه دارم...

خیلی.

رےرآ 🍃
© رےرآ 🍃