شربت خاکشیر
، 0:24
جمعه قراره بیام تهران و مامانم بی تابی هاش و شروع کرده . وقتی اینقدر بی قراری میکنه از دوری من از خودم بدم میاد که چرا تنهاش گذاشتم و رفتم یه شهر دیگه برای کار کردن .
شبا هر جا بخوابم میاد کنارم میخوابه . به ساعت نگاه میکنه میگه هفته دیگه اونموقع تو دیگه پیشم نیستی و من تنهام .
خیلی فشار روحی رو تحمل میکنم وقتی میبینمش این حالی ....
رفتن و سخت تر میکنه برام .
نمیخوام راجب اتفاقی که این مدت اذیتم کرد و الانم میکنه حرف بزنم
مث دنیای واقعی! من همیشه شونه ام برای همه سن ها از برادرزاده کلاس ۶ گرفته تا خواهر بزرگترم
ولی خودم سکوت ...
ولی دارم عبور میکنم ازش ...هم الان هم روز های آینده .
شبیه شربت خاکشیری هستم که نمیخوام همم بزنید ! آشفته میشم .
رےرآ 🍃