رےرآ 🍃

از جآن می‌نویسد ‌.

شربت خاکشیر

، 0:24

جمعه قراره بیام تهران و مامانم بی تابی هاش و شروع کرده . وقتی اینقدر بی قراری میکنه از دوری من از خودم بدم میاد که چرا تنهاش گذاشتم و رفتم یه شهر دیگه برای کار کردن .

شبا هر جا بخوابم میاد کنارم میخوابه . به ساعت نگاه میکنه میگه هفته دیگه اونموقع تو دیگه پیشم نیستی و من تنهام .

خیلی فشار روحی رو تحمل میکنم وقتی میبینمش این حالی ....

رفتن و سخت تر میکنه برام .

نمیخوام راجب اتفاقی که این مدت اذیتم کرد و الانم میکنه حرف بزنم

مث دنیای واقعی! من همیشه شونه ام برای همه سن ها از برادرزاده کلاس ۶ گرفته تا خواهر بزرگترم

ولی خودم سکوت ...

ولی دارم عبور میکنم ازش ...هم الان هم روز های آینده .

شبیه شربت خاکشیری‌ هستم که نمیخوام همم‌ بزنید ! آشفته میشم .

رےرآ 🍃
© رےرآ 🍃