شب آخر ...
تهرانی که گویی هراس سایه انداخته روش ...
خیلی وقت ها آرزوی مرگ میکنیم ، ولی وقتی پاش میفته از خودممیپرسم ، واقعا دلت میخواد بمیری ؟!
خدایا منو ببخش .. ببخش که بنده خوبی نبودم برات...
ببخش که ناشکری کردم
ببخش که گناه کروم، تو چشم پوشیدی ، تو آبروم و حفظ کردی من وقیح تر شدم ! باز ادامه دادم
ببخش که قلب پاکی که بهم دادی و کثیف کردم اونقدر کثیف که روش زنگار گرفته و صدات و نمیشنوم ... صدام و نمیشنوی
ولی ، خودت میدونی من ته ته قلبم هیشکی جز تو رو ندارم ... میدونی که من هر بار گناه کردم شرمنده بودم از روت .... روم نمیشد بشینم سر سجاده ...
هی توبه شکستم هی هیچی نگفتی ...
اگه قرار باشه امشب ، یا فردا شب بیام پیشت ، با چه رویی بیام؟
منو میبخشی ؟ بخاطر هممممه کارای بدی که کردم بخاطر حق الناس بخاطر حق الله بخاطر گناه بخاطر همهمه چی که خودت میدونی و خودم ؟؟؟
شرمنده ام.... روم سیاهه... شرم سارم ...
ولی تو خدایی آ ...
من گناه دارم ...
من هیشکی و جز خودت ندارم ،
از خودت ، به خودت ، پناه میبرم ...