بخوان که زن ، از رنج هایش قوی تر است .

مامانم میگه ، کاش قبول نمیکردی اون مسولیت و ... خیلی کار داره اذیت میشی

ولی جوابی که من میدم ؟...

به قول قدیمی ها ، باور کردم که ناف ِ منو با سختی و درد بریدن . در ظاهر همه چی عالیه! ولی فقط خودم میدونم چقدر اذیت میشم

الان به مرحله ای رسیدم که خودم به استقبال رنج میرم .

توی دلم گفتم مادر من ، اینجا رو قبول نمیکردم ، بقیه زندگی چی ؟ من که به هر سمتی نگاه میکنم سختیه ...

پس با روحی سِر ادامه میدم .

البته اینم بگم که توی آپدیت بعدی ، که چند سالی هست واردش شدم همین رنج رو دوست دارم .

دوستش دارم که به استقبالش میرم

ازش می‌ترسم که گریزانم

پذیرفتم که درونشم‌

و منی پر از پارادوکس این داستانم .

درون گرا یا برون گرا ، مساله این است .

همه فکر می‌کنن من یه آدم برون‌گرا هستم، اما واقعیت من کمی متفاوت‌تره...

فن بیان خوبی دارم، آدم گرم و صمیمی‌ای هستم و از صحبت کردن توی جمع‌های بزرگ لذت می‌برم؛ برای همین، بیشتر آدما منو یه فرد کاملاً برون‌گرا می‌بینن.

اما چیزی که کمتر کسی ازش خبر داره، اینه که من هفته‌ای چند روز به خلوتی مطلق نیاز دارم؛ روزهایی که دلم می‌خواد هیچ‌کس رو نبینم، حتی گوشه‌ای از حضور آدم‌ها هم توی میدان دیدم نباشه! می‌رم توی اتاقم، در رو می‌بندم و برای مدتی از تمام هیاهوی دنیا فاصله می‌گیرم. نه صدایی، نه گفت‌وگویی، نه حضوری... فقط خودم و سکوت.

و بعد، دوباره برمی‌گردم؛ همون دختر گرم، مهربون، پرانرژی و پرذوقی که برای کوچیک‌ترین اتفاق‌ها ذوق می‌کنه، به جزئیات توجه داره و حواسش به آدم‌های اطرافشه.

من نه کاملاً درون‌گرام و نه کاملاً برون‌گرا؛ من ترکیبی از هر دوم. گاهی دلم می‌خواد وسط جمع باشم و از بودن کنار آدم‌ها لذت ببرم، گاهی هم دلم می‌خواد از تمام دنیا فاصله بگیرم و در سکوت خودم غرق بشم.

از نظر روان‌شناسی، به این حالت آمبی‌ورت (Ambivert) می‌گن؛ یعنی قرار گرفتن در طیف میانی درون‌گرایی و برون‌گرایی.