بخوان که زن ، از رنج هایش قوی تر است .
مامانم میگه ، کاش قبول نمیکردی اون مسولیت و ... خیلی کار داره اذیت میشی
ولی جوابی که من میدم ؟...
به قول قدیمی ها ، باور کردم که ناف ِ منو با سختی و درد بریدن . در ظاهر همه چی عالیه! ولی فقط خودم میدونم چقدر اذیت میشم
الان به مرحله ای رسیدم که خودم به استقبال رنج میرم .
توی دلم گفتم مادر من ، اینجا رو قبول نمیکردم ، بقیه زندگی چی ؟ من که به هر سمتی نگاه میکنم سختیه ...
پس با روحی سِر ادامه میدم .
البته اینم بگم که توی آپدیت بعدی ، که چند سالی هست واردش شدم همین رنج رو دوست دارم .
دوستش دارم که به استقبالش میرم
ازش میترسم که گریزانم
پذیرفتم که درونشم
و منی پر از پارادوکس این داستانم .
درد ِ زایـشـِ ترآوشاتـِ ذهنـے!^